درباره

سلام خدمت تمامی دوستان گل. این وبلاگ صرفا برای خدمات دهی به شما دوستان ایجاد شده و هرچیز که فکرشو بکنید تو وبلاگ قرار میگیره. داستان های آموزنده و طنز و خواندنی و حتی داستان های چند قسمتی. مایل به تبادل لینک با هر سایت و وبلاگی هستم. موفق باشید.
موضوعات
نویسندگان
دوستان
صفحات مجزا
آمار سایت
  • بازدید امروز : 4
  • بازدید این ماه : 748
  • بازدید امسال : 748
  • کل بازدیدها : 23,130
  • تعداد پست های ارسالی : 12
  • تعداد افراد آنلاین : 1



چای لاغری دکتر سینا و سیلنس

تاریخ : 04:52:02 - 1391/2/1 | نویسنده : حامد اقدامی | تعداد بازدید : 197
موضوع : داستان های کوتاه طنز,

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : "صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که . . .

ادامه داستان رو تو ادامه مطلب بخونید



ادامه مطلب ...


برچسب :
تاریخ : 04:12:04 - 1390/11/3 | نویسنده : حامد اقدامی | تعداد بازدید : 683
موضوع : داستان های واقعی هیجان انگیز,

نوروز ۱۳۶۵ برای من فراموش نشدنی است! اجازه بدهید صادقانه بگویم من آنروزها ابدا معنی گذشت و احسان مروت را نمیفهمیدم و همه چیز را در پول میدیدم. آن روزها من صاحب یک فروشگاه بزرگ لباس بودم. فروشگاهی که برای همه سنین لباس داشت به همین دلیل ساعت ۱۰ شب با اینکه دو ساعت تا سال تحویل باقی مانده بود هنوز مغاز ه ام غلغله بود وکسانی که هنوز برای عزیزانشان لباس نخریده بودند می آمدند خرید میکردند پول میدادند و همین باعث شده بود که من نه تنها به تلفن های خانواده ام توجه نکنم که مدام میگفتند سال تحویل نزدیک پس چرا نمیای خونه ؟



ادامه مطلب ...


برچسب :
تاریخ : 19:26:12 - 1390/10/26 | نویسنده : حامد اقدامی | تعداد بازدید : 796
موضوع : داستان های واقعی هیجان انگیز,

لقمه اول صبحانه را كه در دهان گذاشتم ، مادرم مثل چهار ماه قبل حرفش را تكرار كرد : _ بهنام خودت ميدوني كه پدر خدا بيامرزت از يك ماه قبل از مرگش - انگار كه بهش الهام شده بود سفر آخرت رو بايد بره - با همه حسابش را صاف كرد . آقا جبار ميوه فروش سر چهار راه در مجلس هفتم پدرت ميگفت ، آقاي قومي يك هفته قبل از مرگش آمد توي مغازه و يك تراول صد هزار توماني به من داد و گفت ، آقا جبار من نزديك سي سال هر وقت خواستم ازت ميوه بخرم ، اول يك دونه اش را چشيدم ، يك دانه گيلاس ، يك حبه انگور ، يك عدد خيار يا سيب و يا توت و ... خلاصه هر مرتبه يه ناخنك زدم و بعد خريد كردم ، اين پول را بابت همه ناخنكهايي كه زدم از من بپذير و حلالم كن تا مديونت نباشم . آقا جبار ميگفت هر قدر من گفتم راضي هستم قبول نكرد تا پول رو گرفتم ....

ادامه داستان در ادامه مطلب



ادامه مطلب ...


برچسب :
تاریخ : 19:22:55 - 1390/10/26 | نویسنده : حامد اقدامی | تعداد بازدید : 1246
موضوع : داستان های واقعی هیجان انگیز,

بر اساس سرگذشت دیوید-14 ساله از کلرداو آمریکا

دیوید ماجرایش را به اینگونه آغاز میکند:


وسط حیاط خانه بزرگ ما درخت بلندی وجود داشت که قدش از خانه دو طبقه ما هم بلندتر بود. پدر میگفت عمر آن درخت بیش از صد سال است اما آنچه برای من جذابیت داشت لانه پرندگانی بود که بالای آن درخت قرار داشت. بعضی روزها خیلی دلم میخواست برم تا آن بالا. اما هر بار که آرزویم را مطرح میگردم مادرم میگفت:

دیوید اگر فقط یکبار بفهمم که اینکار را کردی درخت را قطع میکنم و می اندازم دور. ضمناً یادت باشد اگر بخواهی به من دروغ بگی مسیح دروغگوها را دوست ندارد. البته من میدانستم که علت تهدید مادرم خطری است که در بالا رفتن از درخت وجود دارد. با اینحال آن روز اتفاقی افتاد که ناخواسته به آرزویم رسیدم.
داخل حیاط داشتم بازی میکردم که ناگهان متوجه شدم جوجه یکی از پرنده هایی که تازه سر از تخم بیرون کرده است از بالای درخت سقوط کرده و کف حیاط افتاده. بیچاره مادر آن جوجه که از ترس من وسگ خانه مان جرات نمیکرد پائین بیاید مدام اطراف جوجه اش میچرخید وجیک جیک میکرد.


ادامه داستان در ادامه مطلب



ادامه مطلب ...


برچسب :
تاریخ : 15:21:32 - 1390/10/23 | نویسنده : حامد اقدامی | تعداد بازدید : 212
موضوع : داستان های کوتاه طنز,

یک مرد تمبک زنی بود در ولایت غربت که چون می دید از راه تمبک زدن نمی تواند رزق و روزی خانواده اش را تأمین کند، کار غریبی می کرد. صبح ها پا می شد و می رفت کنار یک برکه ای دور از آبادی چند تا قورباغة‌ قبراق می گرفت و می آورد. دم غروب که می شد، تمبک اش را با قورباغه ها برمی داشت می برد در میدان آبادی. آن وقت، قدری فلفل می مالید به یک جای آن زبان بسته ها و می گذاشت شان روی زمین و خودش بنا می کرد به تمبک زدن. مردم هم دسته دسته می آمدند و پول می دادند تا ببینند قورباغه ها چطور با آهنگ تمبک می رقصند و بالا و پایین می پرند.

ادامه ی داستان در ادامه مطلب



ادامه مطلب ...


برچسب :
تاریخ : 02:32:16 - 1390/10/6 | نویسنده : حامد اقدامی | تعداد بازدید : 938
موضوع : داستان های دنباله دار و چندقسمتی,داستان های دنباله دار آموزنده و فلسفی,

جمعه و يك شنبه پا شدند, جنازه را از بالاي دروازه آوردند پايين و بستند رو الاغ و الاغ را راهي كردند طرف خانه و تند برگشتند دراز كشيدند كنار نگهبان ها و خودشان را زدند به خواب.

كلة سحر, يكي از نگهبان ها از خواب پريد و ديد نه از جنازه خبري هست و نه از الاغ و بناي داد و فرياد را گذاشت و همه را از خواب پراند.

جمعه و يك شنبه كش و قوسي به خود دادند و خواب آلود پرسيدند «چي شده؟»

نگهبان ها گفتند «گاومان دوقلو زاييده!»

و با عجله شروع كردند به اين ور آن ور دويدن و وقتي چيزي پيدا نكردند, برگشتند پيش جمعه و يك شنبه كه زارزار گريه مي كردند و به سر و كلة خودشان مي زدند. جمعه مي گفت «ديدي چطور نانمان را آجر كردند؟» و يك شنبه دنبال حرف برادرش را مي گرفت كه «حالا چه كنيم با هفت هشت تا نان خور ريز و درشت؟»

نگهبان ها افتادند به از و جز كه «صداش را در نياريد و جرم ما را سنگين تر نكنيد؛ بياييد پول الاغتان را بگيريد و برويد دنبال كارتان.»

جمعه در لا به لاي گريه گفت «از كجا الاغي به آن خوبي پيدا كنم؟»

نگهبان ها شروع كردند به دلداري آن ها و گفتند «پيدا مي كنيد ان شاءالله. باز حال و روز شما بدك نيست. ما را بگو كه معلوم نيست پادشاه به دارمان بزند يا به زندانمان بندازد.»

جمعه گفت «حالا كه اين طور است قبول مي كنيم.

ادامه ی قسمت دوم داستان رو تو ادامه مطلب بخونید.



ادامه مطلب ...


برچسب : داستان,دنباله دار,جمعه,شنبه,یکشنبه,یک شنبه,چهل قصه,داستان,کوتاه,
تاریخ : 02:17:05 - 1390/10/6 | نویسنده : حامد اقدامی | تعداد بازدید : 1370
موضوع : مطالب جالب و خنده دار,

زن مدل هارد دیسک: همه چی یادش می‌مونه، تا ابد!
زن مدل رم : از دل برود هر آن که از دیده برفت!
زن مدل ویندوز: همه می‌دونن که هیچ کاری رو درست انجام نمی‌ده، ولی کسی نمی‌تونه بدون اون سر کنه!
زن مدل اکسل: می‌گن خیلی هنرها داره ولی شما فقط برای چهار نیاز اصلی‌تون ازش استفاده می‌کنین!
زن مدل اسکرین سیور: به هیچ دردی نمی‌خوره ولی حداقل حوصله آدم باهاش سر نمی‌ره!
زن مدل سِروِر : هر وقت لازمش دارین مشغوله!
زن مدل مولتی‌مدیا: کاری می‌کنه که چیزهای وحشتناک هم خوشگل بشن!
زن مدل سی‌دی درایو: هی تندتر و تندتر می‌شه!
زن مدل ایمیل: از هر ده ‌تا چیزی که می‌گه، هشت‌تاش بی‌خوده



ادامه مطلب ...


برچسب : زن,هارددیسک,رم,ویندوز,اکسل,اسکرین سیور,سرور,مولتی مدیا,سی دی,درایو,ایمیل,طنز,
تاریخ : 02:11:21 - 1390/10/6 | نویسنده : حامد اقدامی | تعداد بازدید : 826
موضوع : داستان های کوتاه طنز,داستان های کوتاه آموزنده,

روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد.

با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد.

نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.

رفت و رفت و رفت.

هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.

در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند و یا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد.

ادامه داستان در ادامه مطلب



ادامه مطلب ...


برچسب : شیطان,داستان,کوتاه,آموزنده,طنز,شناختن,
تاریخ : 02:04:31 - 1390/10/6 | نویسنده : حامد اقدامی | تعداد بازدید : 966
موضوع : داستان های دنباله دار و چندقسمتی,داستان های دنباله دار آموزنده و فلسفی,

روزي, روزگاري سه تا برادر بودند به اسم جمعه, شنبه و يك شنبه كه هر سه دزدهاي تر و فرزي بودند و هيچ وقت دم به تله نمي دادند.

يك روز, جمعه گوسفندي دزديد؛ برد خانه سرش را بريد و گوشتش را آويزان كرد به تاق ايوان و به زنش گفت «اگر من خانه نبودم و شنبه يا يك شنبه آمد اينجا و آب خواست, آب را تو كاسه بريز و بده دستشان؛ چون اگر با كوزه آب بخورند, سرشان را بالا مي گيرند و لاشة گوسفند را مي بينند.»

زن گفت «به روي چشم!»

تازه جمعه از خانه رفته بود بيرون كه سر و كلة شنبه پيدا شد و سراغ جمعه را گرفت...

ادامه ی داستان در ادامه مطلب



ادامه مطلب ...


برچسب : داستان,دنباله دار,جمعه,شنبه,یکشنبه,یک شنبه,چهل قصه,داستان,کوتاه,
تاریخ : 22:53:00 - 1390/10/3 | نویسنده : حامد اقدامی | تعداد بازدید : 1007
موضوع : داستان های دنباله دار و چندقسمتی,داستان های دنباله دار آموزنده و فلسفی,

عروس گفت «الهي من بميرم و تو را به اين روز نبينم مشهدي علي جان؛ چرا رفته بودي تو گوني؟»

زن ها وقتي ديدند علي بهانه گير جواب ندارد بدهد و از زور درد يك بند ناله مي كند, رخت هاش را عوض كردند؛ دست و پاش را گرفتند و بردنش تو اتاق و خواباندنش تو رختخواب...

ادامه ی قسمت دوم داستان رو تو ادامه مطلب بخونید.



ادامه مطلب ...


برچسب : داستان,دنباله دار,طنز,خنده دار,علی,بهانه گیر,هزارویک شب,چهل قصه,


صفحه 1 از 2  1 2

نرخ سکّه و طلاوب سایت شهاب حسینیبرنامه نویسی حرفه ای PHPدروس تخصصی فوق لیسانس مهندسی نرم افزاردنیای مد و لباسپکیج تصفیه فاضلاب